X
تبلیغات
...منفي‌بافي


...منفي‌بافي

يك مشت چرنديات مثبت يك نويسنده

بلقيس، آله ريزه، عزرائيل، مهناز، صبورا، آتيش پاره، رومينا، فرزان و همه دوستاي خوبم از اين كه منفي باف اين چند وقت پيشتون نبوده خيلي دلتنگه. بايد بهتون بگم اين آخرين پستيه كه تو اين وبلاگ مي ذارم. قصد دارم با يه آدرس جديد و شرايط جديدي بيام. حتما خبرتون مي كنم تا دوباره همه دور هم باشيم. تو وب. راستي هر كدوم تو فيس بوك هستيد بهم سر بزنيد خوشحال مي شم دوباره تو دنياي مجازي با شما دوستاي خوب باشم. من تو فيس با نام مرتضي اخوان هستم. :-) بچه ها فعلا تا يه مدت كوتاه منفي باف بي وبلاگه! :-( يعني بي خونه است. يا بياين تو فيس هم ديگه رو ببينيم (با نام مرتضي اخوان) يا انشاءا... چند وقت ديگه با يه آدرس وب جديد ميام پيشتون.

دوست تون دارم رفقاي باحال من...

خداحافظ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 11:57 توسط بهنام اخوت| |

بعد از مدت ها آمدم...

منفي باف نامرئي است!

از اينكه ديديد منفي باف بعد از مدت ها دوباره پست جديدي را اينجا، دقت كنيد دقيقا اينجا گذاشته است متعجب نباشيد!گاهي وقت ها منفي باف هم نياز به تنهايي دارد. در اين مدت كه نبودم برايم هزار و يك اتفاق افتاد. اتفاق هايي كه هم ريز داشت و هم درشت! خلاصه اش اين بود كه منفي باف اين مدت كه از شما دور بود، روزگاراني خوش داشت و البته چه بسيار روزگاراني ناخوش كه دلش برايتان لك زده بود اما نمي توانست پاي كامپيوتر بنشيند و پست جديدي بگذارد و با شما حرفي بزند. راستش را بخواهيد بچه ها دلم بدجوري گرفته است. مي دانيد ناجور گرفته است. اصلا يك جوري گرفته است كه شايد نتوانم بهتان تعريف كنم. بچه ها دلم برايتان تنگ شده است. كاش مي توانستيم همديگر را ببينيم اما چه كنم كه منفي باف نامرئي است... LLL

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 17:9 توسط بهنام اخوت| |

دست‌ها...

به خانه مي‌روم. دست‌هايم را مي‌شويم! نه‌ يك‌بار، نه دوبار، بلكه هزار بار! به شهلا مي‌گويم برايم «وايتكس» بياورد! مي‌گويد: «وايتكس» براي چه؟! مي‌گويم: بياور! اصرار مي‌كنم و مي‌آورد. دست‌هايم را با «وايتكس» مي‌شويم! نه يك‌بار، نه دوبار، بلكه هزار بار! دست‌هايم پوسته پوسته مي‌شود! اما باز هم دلم آرام نمي‌گيرد. دست‌هايم را با  پارچه‌اي مي‌بندم تا بوي عطرش ديگر آزارم ندهد...

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 11:23 توسط بهنام اخوت| |

جهان شبيه گربه نيست

جهان شبيه موش نيست

جهان شبيه بازي موش و گربه نيست

جهان، جهان است

يادش به خير...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 16:30 توسط بهنام اخوت| |

مگه خلافش ثابت بشه...

یک رفیق بهم می گفت: «از دستم ناراحت شدی؟» و من مدام می گفتم: «من اصولا از کسی ناراحت نمی شم، مگه خلافش ثابت بشه...»! حالا می بینم حقیقت زندگی ما آدما این طور نیست. ما آدما از دست هم خیلی زود خسته می شیم، مگه خلافش ثابت بشه...

همدیگه رو مقصر می دونیم، مگه خلافش ثابت بشه...

از همدیگه بدمون میاد، مگه خلافش ثابت بشه...

به هم دروغ می گیم، مگه خلافش ثابت بشه...

برای هم ارزش قائل نیستیم، مگه خلافش ثابت بشه...

به همه بدبین هستیم، مگه خلافش ثابت بشه...

راز نگه دار نیستیم، مگه خلافش ثابت بشه...

راستش رو بخواید حالا می خوام بگم: «ما آدما همدیگه رو دوست نداریم، مگه خلافش ثابت بشه...»!

راستی بروبچه های وبلاگی؛ «منفی باف» همه تون رو دوست داره، حتی اگه خلافش ثابت بشه!

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 18:47 توسط بهنام اخوت| |

دنياي دل‌هاي مدادي يك رنگ

بعد از سال ها مداد به دست گرفتم! باورتان مي‌شود؟ بعد از سال‌ها! يعني در اين مدت بارهاي بار خودكار به دست شده‌ام، اما مداد نه! راستش را بخواهيد مداد حال و هواي ديگري دارد. آدم را ياد روزهاي كودكي مي‌اندازد. ياد روزهاي مشق مدرسه! ياد روزهاي خوب با هم بودن دل‌ها. حقيقت اين است كه چند وقتي است احساس مي‌كنم دنياي آدم‌هاي دور و برم را دل‌هاي خودكاري و رنگي گرفته است و ديگر از دل‌هاي مدادي و يك رنگ خبري نيست! باور كنيد اين «منفي‌بافي» يك «منفي‌باف» نيست! به دور و برتان خوب نگاه كنيد... اين يك حقيقت است!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 17:2 توسط بهنام اخوت| |

«اعتياد» به سبك دانشجويي!

تا به حال فكر كرده‌ايد به جز «ترياك»، «هشيش»، «شيشه»، «كريستال» و «كراك» به چه چيز اعتياد داريد؟ هر چه نباشد شما دانش جو هستيد و بايد براي آگاهي از آسيب‌ها و چالش‌هاي اجتماعي همه اين‌ها را حداقل براي يك سال تجربه كرده باشيد! اما در اين نگاره مي‌خواهيم برايتان از اعتيادهايي صحبت كنيم كه جنس‌شان دانشجويي است و مزه‌شان شيرين و ملس! مي‌خواهيم از اعتيادهاي دوران دانشجويي كه درون‌اش گرفتار شده‌ايد با شما سخن بگوييم... هِي با شما هستم! گوش كن ديگر عزيز دل...

انواع اعتياد‌ها...

اعتيادها در دوران دانشجويي به چند دسته مشخص تقسيم مي‌شود كه علم چِندِش‌برانگيز «دانشجوشناسي» رسته‌هايي خارج از اين قسمت‌ها را تاكنون به جامعه بشري معرفي نكرده است. سينه‌تان را صاف كنيد و خودتان را براي پذيرش حقيقت آماده كنيد. شايد متاسفانه يا خوشبختانه شما هم در دسته‌هاي مشخص معتادان دانشگاهي قرار بگيريد. به كساني كه قلوب رقيقي دارند پيشنهاد مي‌شود از اين‌ جاي مطلب به بعد را نخوانند. و اما انواع دسته‌هاي اعتياد در ميان دانشجويان:

دسته‌ اول؛ عشقوليسم...

پاره‌اي از ورپريده‌هاي دانشگاهي در دوران دانشگاه هنوز نه به دار است و نه به بار «عاشق» مي‌شوند و به سراغ حكايت‌هاي مشهوري چون: «دادا رمئو و آبچي ژوليت» مي‌روند. اين دسته از برادران و خواهران دانشجو بعد از اين‌كه از زير ذره‌بين آق بابا و حاجيه ننه خارج مي‌شوند، مي‌طلپند توي بغل جماعت نسوان يا مذكر در فضاي دانشگاه! دل مي‌دهند و قلوه به ارزان‌ترين قيمت مي‌ستانند. حالا چه‌قدر اين ماجرا برايش آمد دارد و در آينده مسير زندگي‌شان را متحول مي‌كند، خدا مي‌داند. البته اكثر اين دسته از معتادان در پايان در اثر اعتياد مفرط‌شان به ديار باقي مي‌شتابند. مي‌توانيد ديار باقي را 9 ماه بعد رويت نماييد!

دسته دوم؛ تيپ‌فاليسم...

«تيپ‌فاليسم»‌ها همان كساني هستند كه دانشگاه را با استوديو «شو فشن» اشتباه مي‌گيرند. اين دسته تا وارد دانشگاه مي‌شوند به عرضه رايگان خود در ميان لباس‌هاي آن‌چناني همت مي‌گمارند. همتي كه انصافا عظمي ملي را مي‌طلبد! آن‌ها معتاد پوشيدن لباس‌هاي توجه‌برانگيز هستند. اگر يك روز دختر يا پسري به آن‌ها توجه نكنند به سراغ تيپولوژي جديدي مي‌روند. آخر و عاقبت اين دسته اخراج از دانشگاه و مراجعت به اعتياد خياباني مي‌شود. البته اغلب! و اين به عوامل متعددي بستگي دارد كه يكي از مهم‌ترين اين عوامل حضور در دفتر رئيس دانشگاه يا رفاقت با يكي از بچه‌هاي رئيس دانشگاه است.

دسته سوم؛ مزه‌پراني...

بيماري مزمني است! حتي مي‌توانيم بگوييم از بيماري رايج اين روزهاي ميان جوانان يعني «ايدز» هم بيشتر است! معمولا دانشجويان پسر به آن مبتلا هستند. اعتياد آقازاده‌ها به تكه‌پراني سر كلاس جهت جلب‌توجه جماعت نسوان به جايي رسيده است كه گاها از جملات قبيحه‌اي چون: «جيگرتو خام خام بخورم... (بيب) با شامپاين بخورم...» هم استفاده مي‌شود! البته ناگفته نماند كه دل‌ضعفاي دخمل خانوم‌هاي دانشجو هم مزيد بر علت است!

دسته چهارم؛ بچه مثبتي...

اين دسته كم رايج (يعني همان كم) كساني هستند كه از شكم مادرشان كه استخراج شده‌اند به تحصيل علم و دانش پرداخته‌اند. آن‌ها تنها ياد دارند با زبان كتاب و درس و جزوه سخن بگويند و به هيچ‌وجه رذالت‌هاي دانشجويي در آن‌ها راه ندارد. البته اين دسته در استفاده از موقعيت‌هاي فراجنسيتي در دانشگاه بي‌بهره نيستند. «بچه‌مثبت‌ها» صورت‌هايي آرام دارند و عموما كم حرفند. آن‌ها در كيف‌شان چند رنگ خودكار وجود دارد و عمدتا در حال نت‌برداري از صحبت‌هاي استاد هستند. بله... همين ديگر!

دسته پنجم؛ موسيقيسم...

گوش دادن موسيقي و هندزفري‌گوشان امري رايج ميان جوانان است. امري كه نمي‌توان زياد اعتياد آن را به قشر دانشجو ارتباط داد، اما پذيرش اين مطلب كه غريب به اتفاق دانشجويان هندزفري به گوش هستند، امري است بديهي و غيرقابل انكار! گروهي از دانشجويان هستند كه حتي سر كلاس هم هندزفري در گوش هستند و به شر و ورهاي استاد بي‌توجه‌اند. آن‌ها موسيقي را مبدل مغزشان از ذهنيت‌هاي منفي به مثبت و البته بالعكس مي‌دانند. اين دسته عموما در دانشگاه كه راه مي‌روند حركات موزون از خود نشان مي‌دهند. جماعت نسوان اين دسته به طرز شگقت‌انگيزي راه مي‌روند؛ كمر راست، كمر چپ... دوباره كمر راست، كمر چپ... باز دوباره كمر راست، كمر چپ...

ناگفته نماند اين مطلب رو فقط بچه‌هاي دانشجو بخونن...

اي واي! حالا كه همه خوندن!

 

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:46 توسط بهنام اخوت| |

بزودي ميام بچه‌ها...

قربون لطف همه‌تون بشم! فداي نگاه‌هاي مهربونتون كه مدام تو اين يكي دوماه دوري من از وب اومديد توي وبلاگ و انداختين‌شون تو صفحه! بابا شرمنده كردين در حد بوندس‌ليگا! نه لاليگا! نه تيم ملي! اصلا هر چي شما بگين... ماجراي نبودن من براي خودش حكايتيه. همين روزها با يك پُست جديد ميام و دوباره مهمون قلب‌هاي قشنگ‌تون مي‌شم. البته اگه خدا اجازه بده.

منتظر ديدار مجددتون هستم...

نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 18:49 توسط بهنام اخوت| |

پيتزا با طعم نوستالژي مرگ!

اون شب، اون‌جا نشسته بود. روي همون صندلي كه الان خالي بود. بعد از چند سال دوباره بوي تند مرگ رو استشمام كردم و همين باعث شد كه دوباره بيام پيتزا Life! يك شب پُر از هياهو. از شلوغي سرسام‌آور مغازه بگيريد تا ذهن من كه عجيب بلبشويي توش بود. زل زده بودم به اون صندلي و تو عالم خودم بودم كه گارسون جلو اومد و گفت: «چي ميل داريد آقا؟» و من هاج و واج توي صورت‌اش زل زدم...

- عرض كردم چي ميل داريد؟!

* اون خانوم... اون‌ خانوم الان كجاست؟

به دور و برش نگاهي انداخت و با تعجب پرسيد: «كدوم خانوم؟»

- همون پيرزني كه اون شب با خانواده‌شون اومده بودن اين‌جا...

گارسون كه انگاري گيج شده بود، نيشخندي زد و گفت: «قربون خيلي‌ها هر شب مي‌آن اين‌جا. پيتزافروشي ما از بهترين‌ پيتزاهاي شهره.» تازه به خودم آمدم. فهميدم چه‌قدر سوالم احمقانه است.

- عذر مي‌خوام. حق با شماست.

منو را از دستش گرفتم و نگاهي سرسركي به آن انداختم...

- لطف كنيد يك پپروني با نوشيدني...

* سالاد، مخلفات، چيز ديگه‌اي ميل نداريد؟

- نه، ممنون.

هنوز چند قدمي ازم دور نشده بود كه ياد اون شب افتادم. شبي كه پيرزن با دستاي لرزونش سيب‌زميني را از توي بشقاب برمي‌داشت و مي‌خورد. فوري چرخيدم...

- هي گارسون! هي با توام!

گارسون سري چرخاند و وقتي متوجه من شد به سرعت به طرفم آمد.

* بله آقا! در خدمتم...

- اگه مي‌شه يك سيب‌زميني هم براي من بيار.

گارسون بيچاره كه انگار از رفتار من تعجب كرده بود، چيزي توي دفترچه‌اش نوشت و گفت: «بله قربان، حتما!»...

***

آخ كه چه‌قدر مي‌چسبه يك دست آب‌تني تو بهترين استخر شهر. بعدم آخر شبي راهتو كج كني به طرف يكي از تك‌ترين پيتزافروشي‌ها! من كه خيلي از پيش اومدن اين وضعيت لذت مي‌برم. براي همين اون شب بعد از اين‌كه مهران و رفقاي منحوس‌اش رو دو در كردم، راهي پيتزا Life شدم. يكي از بهترين پيتزافروشي‌هايي كه تو عمرم ديده بودم. به قول نازنين بي‌وجدان پيتزا نيست كه، هلوست! رسيدم پيتزافروشي، كله‌ام را انداختم پايين و منتظر گارسون نشدم. رفتم دم صندوق و خودم مستقيم سفارش يك پپروني با نوشيدني رو دادم. صندوق‌دار كه من رو زياد اون‌طرفا ديده بود، به شوخي گفت: «مي‌گم آقا مي‌خواي بشيني تا بچه‌ها رو صدا كنم بيان سفارشتونو بگيرن؟!» خنديدم و گفتم: «نه داداش نوكرتم. اين روده كوچيكه داره روده بزرگه رو مي‌خوره! طاقت ندارم. تازه بگو آتيش زير پيتزاي ما رو تندتر كنند، زودتر آماده شه...» هر دو قهقهه‌اي زديم. پول رو دادم و رفتم نشستم. تو حال و هواي خودم بودم كه ناگهان متوجه خانواده‌اي شدم كه روي صندلي‌هاي آن طرف نشسته بودند. آقا و خانمي كه با دو تا دختر كوچولوي دو قلو و يك پيرزن آمده بودند آخر شبي پيتزا بخورند. پيرزني با دست‌هاي پينه بسته و كمري خم...

***

- بفرماييد اين هم سفارش‌تون. يك پپروني، يك ماءالشعير و يك سيب‌زميني...

همين‌كه گارسون سفارش رو روي ميز چيد از حال خودم بيرون اومدم. ازش تشكر كردم و شروع كردم به خوردن! با خودم گفتم پسر چرا اين‌قدر مي‌ترسي!؟ اين حرفا چيه؟ فعلا كه حال هر دوشون خوبه و تو هم خدا رو شكر كنارشون هستي. تو اين فكرها بودم و مدام قاچ‌هاي پيتزا رو مي‌لمبوندم توي شكمم كه باز چشمم افتاد به اون صندلي و ياد پيرزن افتادم...

***

گارسون صدا زد: «شماره 384...» مرد دست‌اش را بالا برد تا گارسون متوجه او شود. غذا پاي ميز چيده شد. مرد و زن پيتزاها را جلوي دوقلوها و خودشان گذاشتند و براي پيرزن كه به سختي مي‌توانست نفس بكشد، سيب‌زميني!

هنوز نگاهم را از آن‌ها برنداشته بودم. دوقلوها با موهاي بلوندشان كه با گُل‌سرهاي زيبايي بسته شده بود، شيرين‌زباني مي‌كردند. زن و مرد مشغول حرف‌هاي عاشقانه بودند و پيرزن...

راستش دلم برايش سوخت. پيرزن آن‌قدر آرام سيب‌زميني‌ها را از توي بشقاب برمي‌داشت و به دهان‌اش مي‌رساند كه يقينا پيتزاهاي پيتزا Life خوردن‌اش براي او غيرممكن بود.

***

چند هفته‌اي بود كه حال بابا و مامان اصلا خوب نبود. چند هفته‌اي بود  كه هر روز دكتر و هر شب دكتر! اما فايده‌اي نداشت. باز گلوي بابا خس‌خس مي‌كرد و قلب مامان ناكوك مي‌زد. ترسيده بودم. از دنيا ترسيده بودم. از اين‌كه نازنين زنگ مي‌زد و من مي‌ترسيدم بهش بگم بابا حالش خرابه! مي‌ترسيدم از اين‌كه ياد اون شب پيتزا Life مي‌افتادم كه براي اولين‌بار با ديدن پيرزن طعم مرگ رو چشيده بودم. بوي تند مرگ رو استشمام كرده بودم. مي‌ترسيدم! از نوستالژي زندگي با بوي مرگ مي‌ترسيدم...

***

ساعت از نيمه شب گذشته بود. توي خيابون‌هاي پيچ در پيچ شهر مي‌چرخيدم و به پيرزن فكر مي‌كردم. به پدر و مادرم كه حالا شبيه اون پيرزن شده بودند. به نوستالژي اون شب پيتزافروشي؛ «نوستالژي پيتزا با طعم مرگ»!  

اين داستان واقعي بود...

 
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 12:21 توسط بهنام اخوت| |

(1)

نشسته بود يه گوشه! اون گوشه! كنار بخاري. همچين چسبيده بود به بخاري كه اينگاري چله زمستونه. هنوز اوايل پاييز بود. اوايل كه مي‌گم انگاري همون روزاي اول مدرسه! درست يادم نمي‌آد. رفتم چفت‌اش نشستم و گفتم: «چيه باز كه مثل كفتر بغ كردي و چمباتمه زدي اين گوشه! نَميري از سرما!؟» كله‌شو از لاي زانوهاش بيرون آورد و با چشماي گريون‌اش كه بدجوري لپايه گلي‌شو خيس كرده بود، نگام كرد. زل زد تو چشامو و لبشو غنچه كرد. دلم يهويي براش سوخت. گفتم: «آخه داداشي گلم تو كه مي‌دونستي دير مي‌رسي، چرا رفتي؟» بدون اين‌كه بهم جواب بده باز كله‌شو انداخت لاي زانوهاش! اينگار دلش مي‌خواست نازشو بكشم. موهاي طلايي بوربوريشو با دست نوازش كردم. خواستم دلداري‌اش بدم؛ «حالا كه چيزي نشده. اصلا غصه‌ات نباشه. خودم يه‌بار ديگه بهش مي‌گم بياد پيشمون. اون‌ موقع تو هم مي‌توني ببينيش.»

(2)

در اتاقو كه باز كرد، صداي پاشو شنيدم. از لاي زانو سعي كردم چشمامو تا ته باز كنم. اون‌قدر كه به زور ازش اشك بياد. نشست كنارمو و بهم گفت: «چيه باز كه مثل كفتر بغ كردي و چمباتمه زدي اين گوشه! نَميري از سرما!؟» ديگه چشام از گرما وحشتناك بخاري قرمز شده بود و لپام به زور باز نگه داشتن چشمام خيس از اشك شده بود. سرمو بالا آوردم و با نهايت تلاش نيگاش كردم. دلش برام سوخت. گفت: «‌آخه داداشي گلم تو كه مي‌دونستي دير مي‌رسي، چرا رفتي؟» جوابشو ندادم و كله‌ام رو دوباره انداختم لاي زانوم. دستي به سرم كشيد و گفت: « حالا كه چيزي نشده. اصلا غصه‌ات نباشه. خودم يه‌بار ديگه بهش مي‌گم بياد پيشمون. اون‌ موقع تو هم مي‌توني ببينيش.» كبكم خروس خوند و لاي زانو لبخند زدم...


نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:28 توسط بهنام اخوت| |


:قالبساز: :بهاربیست: